گوشه ای از تاریخ زنجان

سید ابراهیم زنجانی در تاریخ زنجان علماء و دانشمندان  می نویسد یکی از اهالی زنجان که در راه میهن و وطن از حیث مال و مادیات به جمیع اهالی خدمت کرده اند جوان رشید و باکفایت و باشهامت آقای محمد حسن خان افشاری فرزند سردار فاتح است اجمال حالات امیر افشار جهانشاه خان بدین قرار است جهانشاه خان امیر افشار از مالکین بزرگ و مقتدر زنجان بود املاک او بیشتر از املاک سردار اسعدالدوله بود حدود املاک آن از خمسه گذشته به همدان و گروس رسیده بود وی مردی عاقل و باهوش و زیرک و مردی سخی بود غالب اوقات حکومت زنجان به وی محول می شده او حکومت را به اسعدالدوله تفویض می نموده در زمان سلطنت ناصر الدین شاه وی با حاکم زنجان که یکی از شاهزادگان نزدیک به شاه از حیث نسب بود طرفیت پیدا کرد آخر الامر سر کار به جنگ کشید جهانشاه خان حاکم را به کلی مغلوب و منکوب نمود ولی از غضب ناصر الدین شاه ترسید به خارج از کشور فرار کرد مدتی در خارج بود تا به تبریز آمد به مرحوم حاج میرزا جواد آقا مجتهد معروف تبریز صاحب مفروف تبریز صاحب اسرارالصلوات ملتجی شد و در اثر وساطت حاج میرزاجوادآقا ناصرالدین شاه از تقصیرات او در گذشت و اجازه داد به زنجان برگردد و در سال 1331 ه.ق شجاع الدوله مراغی مرد درویش مسلک و بی تدبیر بود با مساعدت روسها در تبریز حکومت می نمود و برادرش سردار موید حاکم و فرماندار زنجان بود . فیلسوف و حکیم حاج ملا محمد هیدجی در دیوان و شعر خودش او را قصد کرده می گوید:
ای ترک سنون تللره طارم و خلخان قربان اولا اولی خالوه
 
تبریز و مراغه سردار موید آجیقی گلسه بوسوزدن پاره ایدرم بو ورقی سا للا م اجاقه
 
شجاع الدوله می خواست زنجان را به طور قطع به آذربایجان الحاق کند جهانشاه خان مقاومت نمود و شجاع الدوله در حدود سی هزار قشون از عشایر اردبیل تبریز و مراغه جمع کرد زد وخوردهایی بین امیر افشار و شجاع الدوله به وقوع پیوست ولی در اثر مداخلات حکومت مرکزی بالاخره امیر افشار غالب شد و از تجاوزات شجاع الدوله جلو گیری بعمل آمد در تاریخ رجال آذربایجان دارد امیر افشار نسبت به حجت الاسلام آخوند ملاقربانعلی زنجانی اعتقادی تام داشت او را پس از سقوط محمد علی شاه قاجار تحت حمایت خود قرار داد در تحت حراست و حمایت خود را به عراق و عربستان برد و لکن دانشمند محترم آیت اله آقای حاج سید احمد موسوی زنجانی در کتاب خود " الکام

یجر الکلام " می نویسد : سردار بهادر بختیاری اصفهانی که اخیرا لقب سردار داشت وارد زنجان شد مرحوم آخوند احساس کرد آن شخص با یپرم مسیحی ارمنی نسبت به او خالی از سوء قصد نیستند فردای آن روز از زنجان خارج شده چند روزی در قریه قلابرود اقامت نمود بعد به جانب قریه کرسف که مقر جهانشاه خان افشار بود عزیمت نمود لکن امیر افشار از بیم عاقبت کار پسر خود محمد علی خان صارم السلطان را به استقبال آن مرحوم فرستاد او در راه او را به کالسکه خود نشاند محترما آورده به تحویل مجاهدین داد ولی این کار به امیر افشار خوش یمن نداشت چون آنقدر نگذشت که همین جوانش از دستش رفت مجاهدین او را در زنجان آورده بدارالحکومه وارد نمودند دو شب در آنجا بود بعد به طرف تهران فرستادند.
 
کما اینکه در ترجمه و شرح آخوند مرحوم خواهد آمد در زمان رضا شاه فقید امیر شاه به اتفاق بیست و پنج نفر محافظ تفنگ چی و با اسلحه و با کمال احترام او را به عراق عرب روانه اش نمود. جهانشاه خان علاقه زیادی به شکار داشت و به زندگی ایلاتی و ساده علاقه مند بود با اعیان و اشراف تهران رفاقت داشت در اثر نفوظ آنها خطایای خود را که نسبت به حکومت می کرد جبران می نمود. بنا به جامع شکار دوستی مو کد بین او میرزا حسین خان مستو فی و صوله الدوله قشقا یی و حسن قلی خان والی پشتکوه برقرار بود وی والی پشتکوه را به کرسف که محل اقامت خود بود دعوت کرد میهما نیهایی مجلل و شاهانه به افتخار او داد وی با علیرضا خان گروسی برادر زاده امیر نظام طرفیت داشت در اثنای انقلابات همگام ظغیان سالار الدوله به وی حمله نمود پس از زد و خوردهایی علیرضا خان به قتل رسید امیر افشار در نود سالگی در تاریخ شب پنجشنبه 15 رجب سال 1347 مطابق 1307 شمسی در نجف اشرف درگذشت در یکی از حجرات رواق بالا سر حضرت امیر المومنین (ع) مدفون گردید. نویسنده تاریخ زنجان به تاریخ 1373 ه.ق که از تاریخ 1365 که در نجف اشرف تشرف دارم برای فاتحه ایشان رفتم و عکس او را با فرمان فرما که در حدود 55 سالگی در کرسف برداشته شده ملاقات نمودم سردار فاتح فرزند ایشان اواخر فوت نموده در زنجان ملاقاتی نمودم مرد معتقد بود مخصوصا به خاندان اهل بیت عصمت و طهارت و خاندان علی بن ابیطالب (ع) از اعیان زنجان بود . نوه او امیر افشار محمد حسن خان در ایام پیشه وری با معیت ذو الفقاریها با حزب توده و دمکرات و فرقه ها مبارزه می کرده و از طرف اعلیحضرت همایون محمد رضا شاه ایران درجه سرگردی افتخاری یافته .
 

مؤلف محقق خط سوم در انقلاب مشروطه ایران در شرح حال آخوند ملاقربانعلی معروف به حجة الاسلام زنجانی که تالیف نموده، وجود ایلات را یکی از موقعیتهای استراتژیک زنجان دانسته، مینویسد: «چهارمین عامل درک اهمیت زنجان و منطقه زنجان در آن زمان وجود ایلات مقتدر بود که از جهت متعدد مورد توجه بوده اند، هم دولت وقت از نیرو و تشکل آنها در سرکوب حرکتهای مخالف در مناطق دیگر بهره می جست، چنانچه جهانشاه خان امیر افشار را از خمسه برای ماموریت نظامی به مناطقی مانند شمال خراسان و شمال ایران اعزام کردند و هم دولت مرکزی از آن ایلات که هنوز صد در صد تخته قاپو نشده بودند حساب می برد. آنان در جنگ قدرتی که برای تصاحب مشاغل و کسب مزایا به میان رجال فاسد وقت در جریان بود یک عامل موازنه بودند به گونه ای که فرد قدرتمندی مانند امین السطان صدراعظم ناصرالدین شاه متکی به دو ایل بزرگ خمسه به نامهای ایل دویران و ایل افشار شاهسون به ریاست جهانشاه خان بود، آنان هرگز زیر فرمان حکومت مرکزی نمی رفتند». چند صفحه بعد می نویسد:«آخر الأمر آخوند مرحوم ملاقربانعلی زنجانی توسط یکی از سران گردن کلفت همین خوانین بنام جهانشاه خان امیر افشار کرسفی دستگیر و به نیروهای جعفر قلی خان بختیاری و یپرم خان ارمنی تحویل داده شد. یکی از خوانین بزرگ محلی بنام جهانشاه خان افشار که رئیس ایل شاهسون بود و از طرف شاهان قاجار درجه «امیر طومانی» داشت و در قصبه ای موسوم به کرسف مقیم بود و همیشه از آخوند احتیاط می کرد و تظاهر به تقلید و دوستی او می نمود، در موقع مناسب که حجةالاسلام را در اثر قضایای مشروصیت ضعیف دیده بود کینه دیرینه خود را ظاهر ساخت و او را که روستاییان و دهقانان مؤمن پنهان کرده بودند شناسایی و دستگیر نموده و به یپرم خان ارمنی تحویل میدهد و به مجلس شورای ملی تلگراف می فرستد که من و پیروانم از تقلید حجةالاسلام آخوند ملاقربانعلی عدول کرده ایم.»
از قول سید محمد کرسفی ملازم حجةالاسلام می نویسد:«من در کرسف مورد غضب جهانشاه خان امیر افشار قرار گرفته بودم و از جانب ایشان بجان خود می ترسیدم تا اینکه خود را مخفیانه به زنجان رسانیده و به حجةالاسلام پناهنده شدم». آنگاه چنین اظهار نظر می نماید:«پر واضح است که پناه دادن به مغضوبین خوانین قدرتمند و قلدری مثل جهانشاه خان امیر افشار که خود را مالک جان و مال مردم تحت سلطه خود می دانستند در آن شرایط کار ساده و کوچکی نبود، لیکن حجةالاسلام با توکل به خدا و نفوذ دینی خود عملاً چنین شیوه ای را در پیش گرفته بود.
 

دکتر شکوری مؤلف کتاب خط سوم در تاریخ مشروطیت ایران در این مقدمات در بخش چهارم کتاب زندگینامه مختصر برخی از اعلام کتاب است شرح حالی برای جهانشاه خان امیر افشار که عیناً آنرا نقل مینماییم:
«جهانشاه خان امیر افشار، او فرزند سردار فاتح کرسفی است. کرسف قصبه ای است در قسمت جنوب شرقی شهر زنجان و به فاصله چند کیلومتر از جایگاه قدیمی و تاریخی سهرورد قرار دارد. جهانشاه که نام اصلی اش محمدحسن خان می باشد ظاهراً در سال 1217 ه.ش متولد شده و در سال 1307 ه.ش در نجف اشرف مرده است. او بزرگترین و قدرتمندترین مالک و خان منطقه خمسه(زنجان) بوده و قلمرو حکومت و نفوذش از طرفی به همدان و از طرف دیگر به گروس و حدود اردبیل منتهی می شده است و دیگر خوانین منطقه مجبور به سرسپردگی او بودند و حتی حکام اعزامی از مرکز نیز از او حساب می بردند.»

مؤلف شرح حال رجال ایران می نویسد:
جهانشاه خان امیر افشار سرتیپ سوار افشار خمسه یا شاهسون که ابواب جمعی او بود در سالهای 1300و 1302 ه.ق در خراسان برای تقویت قوای آن حدود خدمت میکرد. نام برده در ایام حیات خود اول ملّاک و متمول زنجان (خمسه) بود.
 

اصغرخان مشیرالدوله معروف به حاجی وزیر در خاطرات خود می نویسد:...سواره به کرسف رفتم که از جهانشاه خان امیر، رئیس ایل افشار که از سفر عتبات عالیات آمده بود دیدار نمایم تا دهم ذی حجه قریب پانزده روز مهمان علی اصغرخان (سردار فاتح) بود پسر مشارالیه بودم، همان اوقات بود که قوای عثمانی تبریز و آذربایجان ایران را اشغال کرده و بطرف زنجان پیش می آمد...با وجود این چند صفحه بعد مینویسد: مشیرالدوله الوزراء شد....
حشمت الدوله تبریزی از طایفه نظام العلماء که خود را به سادات طباطبایی نسبت میدادند در این کابینه وزیر داخله بود، از جهانشاهخان افشار تعارف گزافی گرفته او را از تهران فرار داده برای اینکه از خود رفع مسئولیت کند به حکام قزوین و زنجان تلگراف کرد که جهانشاهخان فرار کرد سوار مأمور نمایند او را دستگیر نمایند. در قزوین سواران ژاندارمری جلوی او را گرفته بودند، چون جواز دولتی از خود ادارات داخله داشت معترض نشده و بدون مخالفت وارد خمسه و کرسف گردید. ایام معدودی نگذشت که به حکومت خمسه منصوب گردید. هیچکس معلوم نکرد که او چرا سرخود و بدون اجازه دولت از تهران خارج شد و آن تلگراف گرفتاری او از وزارت داخله به حکام چه بود و بعد از چند روزی به استحقاق حاکم خمسه اش کردند؟ طلسمی است که بدانستن یک لفظ میتوان این طلسم را گشود؛ و آن دادن پول و رشوه گزاف بود که به آقای وزیر داخله تقدیم شد. مقصر محبوس، حاکم یک مملکت شد. قبل از اینکه حاکم بشود مأمور فرستاد و یک ملک من و خوانم را چاپید. پس از آنکه حاکم شد علاقه دیگر مرا که متعلق به عیالم بود غارت کرد و خود نیز بلافاصله به شهر آمد و منزل خان اسعدالدوله سردار نمود.
 

عباس خان افشار (1282- 1327 ه.ق) متخلص به پریشان جنگ جهانشاهخان امیر افشار را با عبدالعلی احتشام الدوله به نظم کشیده و آنرا جهانشاهخان نامه نامیده است که قبل از پرداختن به آن بدواً به شرح حال عبدالعلی میرزای احتشام الدوله پرداخته است.
امیر جهانشاهخان قبل از عزیمت به نجف اشرف وصیتنامه مفصلی را خطاب به بازماندگان خود دارد که بنا به قولی توسط میرزا علی نقی خان الهی معروف به میرزا معتمد(میرزا علی نقی خان الهی زمانی متمن دیوان و منشی وزارت خارجه بوده و رسالۀ لطیفة العرفان و تصحیح کتاب مثنوی و معنوی از آثار اوست.) فرزند حکیم خواجه شمس الدین الهی کرسفی که از کاتبان معروف جهانشاهخان نگاشته شده است.

 

محمدحسن خان امیر افشار نواده جهانشاه خان افشار پسر دوم محمدعلی خان صارم السلطان (امیرتومان) بوده است. برادر او محمد حسین خان امیر افشار به دلیل اختلافی که بر سر املاک با پسر عموی خود حسنعلی خان(پسر میرزا علی اصغر خان سردار فاتح) پیدا کرده بود به قتل رسید. البته بنابه اظهارات بعضی از ریش سفیدان کرسف قتل او توسط میرزسالارخان برادر زن حسنعلی خان در کرسف اتفاق افتاده بود.
محمد حسن خان نماینده مردم زنجان در دوره شانزدهم و هفدهم در مجلس شورای ملی بود. وی نیز همچون پدربزرگش یکی از خوانین و ملاک بزرگ و مقتدر زنجان بود و تمام حکمرانان و حاکمان از او حساب می بردند. بدستور وی مدرسه ای در کرسف دایر و جمعی از فرزندان رعیت در آن مدرسه مشغول تدریس گردیدند و مخارج مدرسه و حق الزحمه دبیران از جانب او تأمین میشد تا اینکه از نزدیکان محمدحسن خان به وی گوشزد کرده بود که تحصیل این افراد و بالا رفتن آگاهی آنان در آینده برای او خطر ساز خواهد شد، در نتیجه دیری نپایید که بعد از چهار سال این مدرسه منحل گردید.
 

از حوادث مهم دوران حکومت محمد حسن خان امیر افشار هجوم فرقه دموکرات و حزب توده به کرسف و روستاهای تابعه آن بود که بنابه گفته ریش سفیدان کرسف رعب و وحشت شدیدی را در مردم ایجاد کرده بود و محمدحسن خان و اطرافیانش نیز به روستاهای حوالی گروس (شهرستان بیجار) پناهنده شده بودند تا اینکه سرانجام با حمایت نیروهای دولتی و کمک محمد حسن خان و نیز سلطان محمود خان ذوالفقاری نیروهای حزب توده در جنگ قوئی(یکی از روستاهای نزدیک گرماب) شکست سختی خوردند.