زندگی جمشید شاه

جمشید شاهجمشید (فارسی میانه و فارسی جدید: جم)، (اوستا: ییمَ (Yima))، یکی از شخصیت های افسانه ای فرهنگ ایران بزرگ است.

در سنت و فرهنگ بومی ایران، جمشید به عنوان پادشاه چهارم و بزرگ ترین پادشاه  سلسله پیشدادیان (قبل از سلسله کیانیان) محسوب می شود ولی پادشاهی او به صورت کتیبه ثبت نشده. به پادشاهی جمشید در کتاب مقدم زرتشت (یشت 19، وندیداد 2) هم اشاره شده. در آن جا نام جمشید به زبان اوستایی و به صورت ییمَ (yima) ذکر شده. نام جمشید هم از همین نام ییمَ ریشه می گیرد. 

 

ریشه یابی

جمشید، نامی دو بخشی متشکل از جم و شید است که اشاره به نام های اوستایی ییمَ و Xšaēta دارد و از نام Yamah Xšaitah گرفته شده. این نام به صورت یمَ (Yamah) در زبان سانسکریت (زبان هند باستان) نیز وجود دارد و به دوقلو ترجمه می شود که شاید بازتاب باور هندو-ایرانی ها درباره جفت کهن یمَ و یمی (Yami) باشد. با تغییر صدا(ی به ج تغییر یافته و حذف هجای آخر)، ییمَ اوستایی در فارسی میانه به جم تبدیل می شود که بعداً در فارسی جدید هم تداوم می یابد.

چندین نقش موازی بین ییمَ اوستا و یَمَ سانسکریت وجود دارد. به عنوان مثال ییمَ، پسر ویونگهان (Vivaŋhat) بود که خود معادل با ویوَسوَت (Vivasvat) زبان ودایی است که به معنی «کسی که می درخشید»: خدای خورشید است. هر دو یمَ در فرهنگ ایرانی و هندی، با کمک سگ های چهارچشم از جهنم محافظت می کنند.

Xšaitah  به معنای درخشنده و روشن یا تابناک بوده و احتمالاً هم ریشه کلمه سانسکریت شرستا (Shrestha) است. با تغییر صدای ( xš → š (sh); ai → ē; t → d  بین حروف صدادار و حذف هجای آخر) xšaitah  در فارسی به شِد (shed) یا شید (shid) تبدیل می شود. در زبان های غرب ایران، حرف صدادار /ē/، بصورت /ii/ تلفظ می گردد. پس، «جمشد» (Jamshēd) به شکلی که در تاجیکستان، پاکستان و افغانستان تلفظ می شود، در ایران به «جمشید» تبدیل شد. استفاده از پسوند شید، مشابه نام های دیگر مانند خورشید است. در اوستا خورشید تابان به صورت hvarə-xšaēta است.

نام ترکی جدید cem از کلمه فارسی جم برگرفته شده است.

جم فارسی، ریشه عجم در زبان عربی است.

 

در کتاب مقدس زرتشتیان

در فصل دوم وندیداد اوستا، خالق واقف به همه چیز یعنی اهورامزدا، ییمَ (جمشید) را دعوت به پیامبری می کند تا قانون او را دریافت کرده و به مردم برساند. ییمَ، این درخواست اهورامزدا را رد می کند و بنابراین اهورامزدا مأموریت دیگری به وی می دهد: حکمرانی  و تغذیه زمین تا ببیند که موجودات زنده کامیاب می شوند.  ییمَ، این مأموریت را می پذیرد و اهورامزدا، نشانی طلایی و خنجر اندود شده با طلا به وی می دهد.

300 سال از پادشاهی ییمَ گذشته بود که زمین پر از مردان، پرندگان و حیوانات شد. جمشید دیوها را که خدمتکاران اهریمن شریر بودند را در قلمرو خود از ثروت و گله و نیکنامی محروم ساخت. ولی انسان های خوب، زندگی کامیابی داشتند و نه مریض می شدند و نه کهنسال.

پدر و پسر با هم راه می رفتند و ظاهر هیچ کدام بیشتر از 15 سال نشان نمی داد. اهورامزدا یک بار ییمَ را ملاقات می کند و درباره افزایش جمعیت به وی هشدار می دهد. ییمَ که در نور می درخشد رو به جنوب می کند و خنجر طلایی را رو به سوی زمین فشار دهد و سوراخی در آن ایجاد می کند و می گوید: سپنتا ارمیتای (Spenta Armaiti) مهربان (ایزدبانوی زمین)، دو قسمت شو و وسیع تر شو تا جای پرندگان و حیوانات و انسان ها را داشته باشی.

زمین گسترش می یابد و ییمَ به مدت ششصد سال دیگر حکمرانی می کند تا این که دوباره مشکل مشابهی ایجاد می شود. بازهم ییمَ، خنجر را می کشد و زمین را نشان می دهد و زمین دوباره فراخ می شود. نهصد سال بعد، زمین دوباره پر می شود. دوباره از راه حل مشابهی استفاده کرده و زمین فراخ تر می شود.

بخش بعدی داستان از  ملاقات اهورا مزدا و ایزدان (Yazatas) در ایران ویچ (Airyanem Vaejah- گستره آریائیان) که اولین سرزمین کامل استسخن می گوید. ییمَ، با گروهی از بهترین انسان های فانی حاضر می شود و اهورامزدا به وی درباره بلای بعدی، هشدار می دهد که ای ییمَ عادل، فرزند ویونگهان! زمستان های خبیثی در انتظار زمین است، سرمای کشنده ای همه چیز را نابود می کند، زمستان شرور در حال نزدیک شدن است، برف سنگینی در انتظارتان است، حتی در عمق arədvi در بلندترین قله های کوهستان ها.

اهورامزدا به ییمَ سفارش می کند که حصاری (vara) به صورت حفره چندسطحی در زیر زمین به ارتفاع سه کیلومتر و به پنهای 3 کیلومتر بسازد. شایسته ترین مردان و زنان را با دو تا از هر حیوان، پرنده و گیاه در آن جای دهد و آنها را از غذاهای جمع آوری شده در تابستان، تغذیه کند. ییمَ، حصار را با فشردن زمین به وسیله پای خود می سازد و آن را مانند کوزه، شکل می دهد. خیابان و ساختمان هایی می سازد و حدود دوهزار نفر را در آن سکنی می دهد. نورهای مصنوعی ایجاد می کند و در نهایت، حصار را با حلقه ای طلایی، می پوشاند.

 

جمشید در سنت و فرهنگ محلی

در رباعیات حکیم عمر خیام می خوانیم:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

 

به مرور زمان، ییمَ، این قهرمان اوستا، به حاکم جهان و جمشید شاه افسانه ای فارسی تبدیل می شود.

بر اساس اشعار فردوسی در شاهنامه، جمشید، پادشاه چهارم جهان بود. جمشید بر  فرشتگان و دیوان، حکمرانی می کرد و هم پادشاه و هم عالی ترین موبد هورمزد (معادل فارسی میانه اهورامزدا) بود. وی مخترع بسیاری از اشیایی بود که زندگی را برای انسان ها ایمن تر می کرد: سازنده زره و اسلحه، دوخت و رنگرزی لباس کتانی و ابریشمی و پشمی، ساخت خانه های آجری، کاوش جواهرات و فلزات گرانبها، ساخت عطر و شراب، مسیریابی کشتی های بادبانی در سفرهای دریایی.

کُشتی (ورزش کشتی)، سِدره و کستی (بند باریک و بلندی که زرتشتیان آن را می بستند) نیز به جمشید نسبت داده شده است. از میان پیروان پوستین پوش کیومرث، بشر در دوره جمشید به سطح تمدن بالایی دست یافت.

 

جمشید، مردم را به چهار گروه تقسیم کرد:

  • روحانیون که پرستش هرمزد را هدایت می کردند.
  • جنگاوران که از مردم با سلاح شان حفاظت می کردند.
  • کشاورزان که غلات و حبوبات را برای تغذیه مردم کشت می کردند.
  • صنعت گران که کالاهایی برای لذت و آسایش مردم فراهم می کردند.

جمشید حالا به بزرگ ترین شهریار جهان تبدیل شده بود. به وی فر ایزدی اعطا شد، شکوه و جلالی که به وسیله پروردگار او را در برگرفت. یک روز که جمشید بر تخت جواهرنشان اش نشسته بود، دیوها او را با تخت بلند کرده و به هوا بردند و در میان آسمان به پرواز درآوردند. همه مردم جهان شگفت زده شدند و جمشید را ستودند.

در این روز که اولین روز ماه فروردین بود، برای اولین بار جشن نوروز (روز نو) برگزار شد. در نسخه ای از تقویم زرتشتی که زرتشتیان هند آن را دنبال می کنند، اولین روز ماه فروردین، هنوز هم نوروز جمشید نامیده می شود.

گفته می شود جمشید، فنجانی جادویی با هفت حلقه داشت که جام جم نامیده می شد و با اکسیر حیات (بی مرگی) پر شده بود و به وی امکان مشاهده جهان را می داد.

به غلط تصور می شد که پایتخت جمشید در منطقه پرسپولیس است. و این منطقه به مدت چندین قرن (تا 1620 قبل از میلاد) تخت جمشید نامیده می شد. در حالی که چنان که می دانیم پرسپولیس، در واقع پایتخت هخامنشیان بوده که به وسیله اسکندر مقدونی تخریب شد. به همین ترتیب، این باور وجود داشت که آرامگاه های شاهان هخامنشی و ساسانی در نزدیکی پرسپولیس، تصاویری از رستم بوده و به همین  دلیل نقش رستم نامیده می شود.

احتمالاً نام شهر جمکران نیز از نام جمشید برگرفته شده است.

جمشید به مدت سیصد سال دیگر به خوبی حکمرانی کرد. در این دوره طول عمر انسان ها افزایش یافت، بیماری ها از مردم دور شد و صلح و کامیابی حکمفرما شد. ولی جمشید از قدرت اش مغرور شد و فراموش کرد که همه داشته هایش از خداوند بوده است. جمشید در مقابل مردم به خودستایی پرداخت و گفت که همه چیزهای خوبی که دارند تنها از او دارند و گفت که مردم باید برای وی، مقام خدایی قایل شوند گویی که وی آفریدگار است.

از این زمان، فرّ از جمشید جدا شد و مردم شروع به شکایت و شورش بر ضد او کردند. جمشید از  ته دل پشیمان شد ولی شکوه قبلی هیچ گاه به او برنگشت. یک حاکم خراجگزار عرب به نام ضحاک تحت تأثیر اهریمن، جنگی بر علیه جمشید به راه انداخت و مردم که از جمشید نارضی بودند از او استقبال کردند. جمشید از پایتخت اش فرار کرد و در مسیرش به سراسر جهان می رفت. جمشید در نهایت به دام ضحاک افتاد و به دو نیم شد و به طرز هولناکی کشته شد. پس از هفتصد سال حکمفرمایی جمشید، بشریت از بالاترین سطح تمدن به عصری تاریک نزول پیدا کرد.

 

یک افسانه دیگر

جمشید شاه در افسانه ها با تاریخچه شراب و کشف آن پیوند خورده. بر اساس افسانه های ایرانی، این پادشاه یکی از زنان حرمسرایش را از دربار تبعید کرد. این زن، دچار غم و اندوه شد و در نهایت تصمیم به خودکشی گرفت. به انبار دربار رفت، ظرفی شیشه ای پیدا کرد که علامت سم روی آن بود و محتویاتش بقایای انگور فاسد شده ای بود که قابل خوردن به نظر نمی رسید. زن نمی دانست که این انگور به الکل تبدیل شده. پس از نوشیدن محتویات جام (که تصور می کرد سم باشد) احساس شادی کرد و حس کرد که روحش به پرواز درآمده. کشف خود را با شاه در میان گذاشت. شاه چنان شیفته نوشیدنی جدید شد که هم زن را دوباره در داخل حرمسرا پذیرفت و هم دستور داد همه انگورهای پرسپولیس به تولید شراب اختصاص داده شوند.

بیشتر مورخان، این داستان را افسانه می دانند. بااین حال شواهد باستان شناسی نشان می دهد که شراب توسط پادشاهان قدیم ایران شناخته شده و تجارت می شد.

اولین انسان جهان از نظر ایرانیان باستان

ا 

کیومرث شکل فارسی جدید نام های گیو مرتن (Gayō Marətan) یا گیومرد (Gayōmard) یا گیومرت (Gayōmart) است که در متون قدیمی تر زرتشتی به کار می رفته اند. کیومرث در اوستا نام اسطوره ای اولین انسان جهان است. نام کیومرث در فارسی میانه نیز به صورت کیومرت (Kayōmart) به کار رفته است.

کیومرث در شاهنامه فردوسی به عنوان اولین شاه جهان ظاهر می شود. کیومرث، پیشداد نیز نامیده می شود و  اولین انسانی قلمداد می شود که با عدالت رفتار کرد و به قانون گذاری پرداخت.

نام اوستایی اصلی کیومرث یعنی گیومرتن (Gayō Marətan)، «حیات فانی» ترجمه می شود. گیومرتن از دو جزء گایَ (gaya) به معنی حیات و مرتن (marətan) به معنی فانی تشکیل شده است. فانی یا مرتن را مرد (mard) نیز می توان ترجمه کرد. این نام به معنای واقعی کلمه به معنی فانی بودن موجود زنده است.

 

در ادبیات زرتشتی

براساس اسطوره آفرینش در دین زرتشتی، گیومرت نخستین انسان و مطابق اوستا اولین کسی بود که به پرستش اهورامزدا پرداخت. در کتاب هشتم دینکرد به یکی از 21 نسک اوستا ارجاع داده شده که ظاهراً این بخش از اوستا بحث می کرده که چگونه جهان و نوع بشر آفریده شدند. این بخش اوستا شامل آفرینش گیومرت هم می شده است. همچنین ارجاعاتی به نسک دیگری هم شده که این نسک شامل اطلاعاتی درباره گیومرت هم هست که اهورامزدا در اختیار زرتشت قرار می دهد.

اهورامزدا می گوید: «برای 30 قرن من جهان را از فساد و تباهی حفظ کردم وقتی که قرن 30 به پایان رسید دیوها به جان گیومرت سوء قصد کردند ... اما من در نهایت آنها را دفع کردم و در تاریکی فرو بردم.»

داستان مختصر گیومرت مطابق با متون پهلوی و آن گونه که به وسیله ذبیح الله صفا ارایه شده به شرح زیر است:

گیومرت گر- شاه (Gayōmart Gar-shāh) (به معنی پادشاه کوه ها) اولین انسانی بود که به وسیله اورمزد آفریده شد. پیش از این که کیومرث آفریده شود، در گاه پنجم، (اهورامزدا جهان را در شش گاه ایجاد کرد) گاو وجت (Gavevagdāt) از گل، در ایران ویج (که در وسط زمین است) و در سمت راست رود دایتی آفریده شده بود. در گاه ششم گیومرت از گل و در طرف چپ رود دایتی به صورت پسری 15 ساله برای کمک به اورمزد آفریده شد.

این دو برای 3000 سال در صلح زندگی کردند. دعا و مناجات نمی کردند، چیزی نمی خوردند و حرف هم نمی زدند اما گیومرت درباره این موضوعات فکر می کرد. در پایان دوره 3000 ساله، که طی آن اهریمن مات و مبهوت بود و نمی توانست هیچ کاری انجام دهد، جِه (Jēh) فریادی زد که اهریمن را از خواب بیدار کرد ... با این کار، اهریمن و عوامل او یعنی دیوها با نور جنگیدند و اهریمن در اولین روز فصل بهار (1 فروردین سال نو ایرانی) به صورت یک اژدها بر روی زمین جهید.

اهریمن شروع به ایجاد مرگ، بیماری، شهوت، تشنگی و گرسنگی در میان اشکال حیات کرد و موجودات شیطانی (شامل خزندگان، حشرات و جوندگان) را در جهان گسترش داد. ... سپس مصیبتی رخ داد و گاو وجت درگذشت (این موضوع نمادی از سال گذشته است که جایش را به سال جدید می دهد و در نقش برجسته های تخت جمشید به تصویر کشیده شده است.)

اهریمن، دیوی به نام استُویدات (Astovidat)  را برای پاییدن گیومرت فرستاد، اما دیو نتوانست گیومرت را بکشد چون هنوز اجلش فرا نرسیده بود. از آن موقع گیومرت به مدت 30 سال دیگر زندگی کرد و پس از مرگ به پهلوی چپ افتاد و مایعی از او خارج شد و به زمین ریخت که به وسیله خورشید بارور شد ... و پس از 40 سال در آن جا مشی و مشیانه به صورت دو گیاه ریواس رشد کردند.

در اوستا کیومرث پاک و عادل نامیده می شود.

گرشاسب، نام قهرمان غول کش اسطوره ای ایران است.

گرشاسب، نام قهرمان غول کش اسطوره ای ایران است. شکل اوستایی نام وی، کرساسپه (Kərəsāspa) و در فارسی میانه کیرسسپ (Kirsāsp) است.

در متون مذهبی زرتشتی، اوستا، کیرسسپ، به عنوان قاتل غول های وحشی مانند گاندارابا (Gandarəβa) و اژدهای شاخدار (Aži Sruvara) معرفی شده است. در متون بعدی زرتشتی آمده که کیرسسپ، در پایان جهان زنده شده و غول دهاگ (ضحاک) را شکست می دهد.

کرساسپه، فرزند ثریته (Θrita) بوده و به خانواده سما (Sāma) تعلق دارد. ثریته در اصل نام یک خدا است.

 

کرساسپه و غول شاخدار

بر اساس کتاب مقدس زرتشتیان، اوستا، کرساسپه برای تهیه ناهارش بر روی تپه ای توقف کرد. کرساسپه نمی دانست که آن تپه در اصل، پشت یک اژدها به نام غول شاخدار است. وقتی گرمای آتشی که گرشاسپ با آن غذایش را می پخت به بدن اژدها رسید، از خواب  بیدار شد و کتری را انداخت. کرساسپه، ابتدا فرار کرد ولی دوباره برای کشتن اژدها برگشت.

در متون بعدی (روایات فارسی و پهلوی)، جزئیات بیشتری به این داستان اضافه شد. بر اساس این روایات، غول شاخدار، اژدهایی بود دارای چندین شاخ و چشم ها و گوش های بزرگ و دندان هایی داشت که در بدن مردان فرو می کرد و آنها را می خورد. طول این اژدها به قدری زیاد بود که کرساسپه، به مدت نصف روز بر پشت آن دوید تا به سرش رسید و با گرزی که داشت او را از پای در آورد و کشت.

 

کرساسپه و گاندارابا

غول دیگری که کرساسپه با آن مبارزه کرد، گاندارابا بود (به فارسی میانه: گندارف (Gandarw) که هم ریشه با گنداروای (gandharva) هندی است ولی معنای هندی آن مشخص بوده اما در فرهنگ ایرانی معنی مطمئنی برای آن وجود ندارد). گندارف در دریا زندگی می کرد. همچنین به اندازه ای بزرگ و عظیم الجثه بود که می توانست 12 ولایت را به یک باره ببلعد و به اندازه ای بلند بود که وقتی برمی خاست، سطح دریای عمیق تا زانوهایش و سرش تا به خورشید می رسید. گندارف، کرساسپه را به داخل اقیانوس کشید و آنها به مدت 9 روز با هم نبرد کردند. در پایان، کرساسپه پوست گندارف را از بدن جدا کرد و او را در پوستش زندانی کرد و خسته از نبرد از همراهش axrurag خواست مراقب گندارف باشد و خودش بخوابد. اما این وظیفه، برای axrurag دشوار بود. اژدها این نگهبان و خانواده کرساسپه را به درون دریا کشید. وقتی کرساسپه بیدار شد، به سمت دریا هجوم برد و اسیران را آزاد کرد و گندارف را کشت.

 

کیرسسپ و دهاگ

در متنی زرتشتی آمده که غول دهاگ (ضحاک) که هم اکنون در قله دماوند در بند است در پایان جهان، زنجیرش را پاره می کند، کیرسسپ از خواب مرگ بیدار می  شود (جسدش در برابر فساد، محافظت می شود) و دهاگ را از بین می برد و دو سوم جهان که توسط دهاگ بلعیده نشده است را نجات می دهد.

 

گرشاسپ در ادبیات فارسی

گرشاسپ پادشاهی بوده که در بخش هایی از پرشیا (ایران) سلطنت می کرده است. نام وی در شاهنامه فردوسی هم آمده است. گرشاسب، به مدت بیش از 50 سال حکمرانی کرد و پس از آن، خانواده سلطنتی دچار جادوی تاریکی شدند و یکی پس از دیگری کشته شدند. در افسانه ها گفته شده گرشاسپ هایی (از نسل گرشاسپ) از خطر مرگ رهایی پیدا کردند ولی هنوز هم دچار جادو هستند. از گرشاسپ فقط در شاهنامه به میزان قابل ملاحظه ای نام برده شده است. در شاهنامه وی به صورت جد دور رستم ظاهر می شود که در دوره های همزمان با شاه فریدون می زیسته است. گرشاسپ پدر نریمان بوده که نریمان پدر سام و سام پدر زال بوده اند و زال نیز پدر رستم است.

 

گرشاسپ در گرشاسپ نامه

گرشاسپ، به وسیله اسدی طوسی نیز در اثر گرشاسپ نامه به زبان شعر توصیف شده است.

در گرشاسپ نامه، گرشاسپ پسر اثرط (معادل اوستایی ثریته) و نوه شَم (در اوستا سما) است. شجره نامه وی به دیگر شخصیت هایی بر می گردد که در اوستا نام شان ذکر نشده است: شم، نوه طورگ، پسر سداسپ (Šēdasp) و سداسپ پسر تور است که تور پسر نامشروع جمشید از دختر کورنگ شاه زابلستان بوده است و زمانی که جمشید از قدرت خلع شد به دنیا آمد و از دست نیروهای ضحاک فرار کرد.

ضحاک، به مدت 1000 سال حکومت کرد و زمانی که گرشاسپ به دنیا آمد، شاه بود. یک بار که ضحاک به زابلستان سفر کرد، گرشاسپ را دید و وی را تشویق به کشتن دیوی کرد که از دریا بیرون آمده بود و در کوه سکوند (Šekāvand) سکنی گزیده بود. گرشاسب مجهز به پادزهری خاص بر علیه سمی بود که دیو داشت و با سلاح های خاصی موفق به کشتن دیو شد. ضحاک تحت تأثیر دلاوری این پهلوان قرار گرفت و او را عازم هند کرد. در هند خراجگزار ضحاک از قدرت کنار گذاشته شده بود و پادشاهی شورشی به جای وی حکومت می کرد که از ضحاک تبعیت نمی کرد. گرشاسپ، شورشیان را شکست داد و برای مشاهده امور مورد علاقه اش مدتی در هند باقی ماند و در مباحثات فلسفی شرکت می کرد.

گرشاسب، پس از برگشت از هند، از ملکه رم خواستگاری کرد و پدرش، اثرط را پس از شکست دادن پادشاه کابل مجدداً به تخت سلطنت برگرداند و شهر سیستان را بنا نهاد. وی، مخاطرات نابهنگام دیگری را در مدیترانه و در مبارزات خود در قیروان (شهری در تونس) و کردوبا، پشت سر نهاد.

در هنگام برگشت به ایران، پدر گرشاسب فوت کرد و گرشاسپ، شاه زابلستان شد. اگرچه گرشاسب پسری از خود به جای نگذاشت، ولی نریمان را به عنوان وارث خود تعیین کرد که پدربزرگ رستم بود. این شعرنامه با نبردی دیگر و قتل دیوی دیگر و سپس مرگ گرشاسپ به پایان رسید

ایا من مسلمان کاملی هستم

 

 

بنام خداوند عالمیان

میخواهم درچند سطر خودم را برای دوستان تعریف کنم

نمازهای یومیه را میخوانم

روزه میگیرم

نماز شب میخوانم

به زیازت میروم

به هیچ کس وجانوری اسیب نمیرسانم

دروغ نمی گویم حتی به زیانم باشد

مال دیگران را نمیخورم

سلام میدهم قبل از اینکه کسی سلام کند

نماز جماعت درمسجد میخوانم

امر به معروف ونهی از منکر می کنم

عاق والدین نیستم

با بچه بازبان خودشان صحبت میکنم

به موسیقی علاقه مند نیستم

برای قرائت قران وضومیگیرم

درمجالس عمومی ساکت می نشینم

به گفتار روحانیت گوش میدهم تا خالا مال صغیر وکبیر ویتیم نخورده ام

ازدواج کرده ام وچشم چران نیستم

ار مشروبات ومواد سکر اور دوری میکنم

کنجکاو زندگی دیگران نیستم

گذ شت دارم ومیبخشم

با دشمنان مدارا میکنم فقط با کسانی که دین اسلام توهین کند نبرد می کنم

استغفرالله می گویم

با دشمنان اسلام جهاد می کنم

نفس شیطانی را درکنترل دارم بقیه شیاطین را در حبس گذاشته ام

دعای روزها را می خوانم

یک ریال رشوه نگرفته ام دزد واختلاسگر نیستم

درخانه به همسرم کمک می کنم

 

ایا با این اوصافی که دارم مسلمان هستم وراهی بهشت خواهم شد؟

چگونه خدا را بشناسیم وببینیم

چگونه به خدا برسیم ودرجوار عرش الهی نغمه سرائی کنیم خداوند همانطور که می افریند هرگز ازدیده ها پنهان نیست ولی باید روش دیدن وپیدا کردن راپیدا کنیم خداوند بالاتر از خودش ندارد ولی پائینتر از خود بسیار انچنان به افرینندگی عشق میورزد که ادمی را با روح خودش نقش وشمایل داد حالا حساب کنید این افریننده هیچ موقع خسته نمیشود ولی دوست دارد بیشتر انسانها درکنارش باشند تا دیگر افریده ها که این هم حکایتی دیگردارد  شهدا ازجمله انسانهائی هستند که دراین مسیر با یک بهانه ای وارد شدند خوشا به حال کسانی که بدانند وبفهمند که چگونه از بدن خودشان استفاده کنند تا دوباره درپرواز عالم ملکوت سبکبال اوج بگیرند وبه درجات بالا برسند

 

 

زمانی که به خود امدی یعنی از خواب گران بیدارشدی سرد وگرم روزگاررا فهمیدی مبدا ومقصد برایتان روشن شد انگیزه ای دروجودتان شروع بع غلغله میکند که:از کجا امده ام وبه کجا میروم ومعنای عمر وپوش لباسی به نان پیکر را به درستی شناختی هاله از نور دربرابر دیگانت نمایان میشود که همان نشانه راه انتخبی درست میباشد واگر درمیانه این هاله قطعی وتاریکی روی دهد انهم نشانه اشتباهات عمد وغیر عمد میباشد ومعنایش این است که نمازن مشکل دارد یا درکارهای روزانه وشبانه دچار اشتباه شده ای دران لحظات باید عجله کنید وکتابخانه عشق ولایت را باز کنی ومعنای  انها رابیابی  زمان یکجا برای لحظه انتظار نمیکشد واین مکان است که منتظر هست یعنی مابندگان که جز مکانیم درانتظاریم ولی زمان عین خیالش نیست وظیفه دارد که همچون سیل به راه خودش ادمه بدهد وهرکسی بتواند از زمان استفاده کند موفق میشود وانکه زمان را نمیشناسد فرصتها را از دست میدهد واز ابزارهای رهای استفاده نکرده وگذاشته که ابزارهایش فرسوده شود وصیقل دادن انها مشگل خواهد شد ابزارهای منظور این متن همانا اعضای بدن ماست دقت کنید همه اعضای بدن برای خدمت واجرای فرامین مغز هستند وحالا این مغز نتواند نعمتهای اولیه الهی را قدر نگذارد به دیگر نعمتها نیز ارزشی قائل نمیشود وشیاطین چنان جلوه ای از این کارها برایمان جلوه سازی می کنند که نمیتوانیم مبانی عشق الهی وتذکرات اولیای مکرم را درک کنیم گفتیم که زمان وظیفه اش  گذشتن هست ومسافری یکه تاز بدون انکه به اطراف نگاه کند دراین مجال یک موردی دیگرهم وجود دارد که زمان پیر فرتوت نمیشود فقط مکان از هم میگسلد به همنوعانمان که درگذشته های دور دراین مسیر پیمایشی داشته اند اگر دقت کنیم که اکثریت بی نشان هستند وگورشان گمشده دردل زمین است وگاهی ادمیان انگشت شماری نامی از خود به یادگار گذاشته اند به بد ویا خوب بودن کاری نداریم انچه مهم است این است که به توان از مان پیشروباشیم ونگزاریم وسایلمان بیهوده تخریب ونابود شود واین یعنی از تمام اعضای بدن استفاده کنیم تا هاله نورالهی بیشتر از قبل برایمان صافتر وزیباتر شوند انموع هست که داریم پا به راه رسیدن به عرش خدامیگذاریم تا بیشتر از خداون وارباب هستی بهره بگیریم برای مثال میتوان زندگی حضرت محمد وعلی را درنظر بگیریم که همیشه سپاسگذار خدواند بودند که اینهمه نعمت برای پرواز ونورانی شدن از خدا هدیه گرفته اند واز همه پیکرشان درست وجلوتر از زمان استفاده کردند اما جلدان نامدار تاریخ از نعمتهای خدا برای بدست اوردن تیرگی وتریگی از بدنشان استفاده کردند واین فرمانده پیکرشان مسیر درست رانشناخته بود وبه جای استفاده خوب والهی شدن به تباهی شدن از داده های ایزد استفاده کردند  افتادن درمسیر عرش خدا با تمام زیبائیها مقداری هنر می خواهد که نه گفتن باید جدی باشد شناخت نشاندهندگان راه را بشناسیم واین خرد ودیعه خداست که ناشناخته ها را به ئما اموزد اگر هزار سال هم عمر بدنی داشته باشیم ونتوانیم راه رسیدن به خدا را نشناسیم بیهوه سفر کرده ایم وزمان مار فریب داده ونعمت خدا را از ما گرفته است  این عریضه ادامه دارد که دراتیه خواهم نوشت که چگون باشیم که به گروه نغمه خوانان حریم دوست شویم


خب حالا اگه دوستان موضوع دیگه

 

 

 

ای به نظرتون میرسه خوشحال

 

 

 

میشم

 

 

 

توی قسمت نظرات ببینم.

درآمدزاترین شغل های حال حاضر ایران

درآمدزاترین شغل های حال حاضر ایران

ادامه نوشته

با درآمد کم چگونه ثروتمند شویم؟

 

یک بودجه ماهانه که تمامی هزینه های اولیه شما را پوشش دهد، مقرر کرده و مقدار کمی را هم برای تفریح و سرگرمی کنار بگذارید. هیچگاه از این مقدار در خرج کردن فراتر نروید.
ادامه نوشته