بیغا
دوست دارم به خاطر بغرنج بودن فایلم توضیح مختصری داده باشم برای تلقظ خوانندگان معنی ان را بنویسم انچه من درکتابهای قدیمی ترک فارسی عرب اذری خوانده چندین معنی برایش میروند تا بلکه برای قوم خویش شناسنامه بگیردازهمه بدترازاینکه یکسال هم مرا کوچکتر میگیرد پدرم بیسواد کم حوصله ای بود وان مامور که قبلا با بایم را میشناخت گفته بود که خاضراست بیا و1ریال هزیته اش بدون انکه بخوان ویا ازدیگری کمک بگیردکه برایش بخواند همانطوری اورده بود داده بود مادرم انهم درصندوقچه قدیمی خودش که داشت تا اینکه دردوران ابتدادی که اسم نویسی کردم دوباره دادوهوار بلند شد دیگه کاری که شده به جائی نمی رسد وحالا معنائ که دربعضی کتب مرجع دبدم چنین اس یک هزار رودخانه خشک درمرزایرات ترکبه درانجاوقتی باراندگی باشذ که در
فصلی جاری میشود وهمچنین پسرخشارشاه ثوده درتصرف مصرکشته شده بوده این واژه بیغا را اکثر مردم حت باسوادها نمیتوانند بنویسند میبایست خودمان یاهی جی کنیم یابنویسم ویا بی تفاوت قضیه میشویم ذزصورتی که اصالت فامیلی پدرم خداوردی بوده اهل سیستان بلوچستان هستند مدتی درطارم علیلا مانده وسبس یه بوئین مهاجرت کردن می گفت عموبش نقل میکرد که رضا شاه چنین کرده دفترچه پایان خدمت پدرم نام خانوادگیش خدا وردی می باشد ولی بعدها تعبیر یافته پسرعمو هایش فامیل بوئین هستند پدرم درشش سالگی پدرش را از دست مدهید خودش میگفت که رفته ازسربازان میرزا کوچک خان جنگلی شده بود جنگاور خوبی بوده برای ترور میرزا خودش را سپربلاکرده وکشته شده
وحالا ما موندیم این فامیل که سی سال با خودم درسنکر فرهنگی می کشم ودر خرمدره تنها فامیلی هست که اکثرا میشناسند 15سال درخرمده مدیر مدر سه پرجمعیت بودم وبه بچه هایم گاهی درفکر تعویض ان هسند ولی برای من فرقی ندارد چون همه مردم مرا بیغا میشناسند اسمم را نمیدانند گمان میکنند لفب ویا چیزی دیگری که بعضی مردم روی هم می گذارند بعد از صحب موضوع حل میشود درضورتی که نام ونام خانوادگیم محمد بیغا مباشد اگه خواستید خوشتان
آمداسامی بچه هایتات را بیغا بگذاریدتا زیاد بشوند وایل تبار بشویم خوشخال هم می شوم
البته دربندرعباس یکی را پیدا کرده ام که ان هم فامیلش بیغااست گویا بنگاه ماشین دارد
نماز صالحین
نمازز صالحین
نماز یعنی چه ودر شباته روز پنج بار دولا شدن چه مفهومی دارد این نکته وجمله ای هست که غیرمسلناتات تبلیغ می کنندوبرای سبک شمردن ان ار هرنوع وازه ای استفاده می کنند
به این ملحدانی که خودشان را تاریخ دان وفیلسوف مینامند این نکته را یاداور میشوم که نماز تماشای جلوه خالق هست بخصوص نمازی که برای دریا فت پاداش نباشد واز روی اکراه برگزارنگردد فقط به خاطر خدا باشد ودیدن او ان وقت زمان از حرکت باز می ماند این همان خلوص نیت هست و روح به سوی خدا سیر میکند واز جسمی که ان را به امانت به ما ما بخشیذه است سپاسگزاری می کند
نعمتهائی حداوندکه دراین هستی به ما بخشیده است قابل شمارش نیست به چندنمونه اشاره می کنم به شکل ادم افریده خودش نعمت است وهراتچه داریم دست وپا ومغز حس بینائی وتفکر خدا به ماارزانی داشته است نماز گزار بعد از فارق شدن از نماز دریچه های شیاطین را میبندد به همین خاطر همه پیاوران خدا نماز راستون دین گفته اند اگر غیر از این بود هیچ چیزی معنا نداشت همه سپاسها با نماز سنجیدیده میشوداگر هوشیار باسیم درنماز جلوه ای خدا را میبین
قول هوالله احد درهرنماز باید افکار انسانها را پرکند تا فیه هدی لل متقین باشیم ونه مانند کلاغ نوک برزمین بزنینم به همین خاطر خداوند فرمده بوفیل لمصلین (وای بر نمازگذران)اینجور ادمیان بهانه ای به دست کفار میدهندتا عبادتهای مسلمین را به باد تمسخربکیرتر
دست بوس همه زمندگان بخصوص مدافعین حرم میباشم
این نیز بگذرد
در زمانهای قدیم پادشاهی قدرتمند زندگی میکرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت. روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و به آنها گفت:
�احساس بسیار عجیبی دارم. دوست دارم انگشتری داشته باشم که حال مرا همواره یکسان نگاه دارد. روی نگین این انگشتر باید شعاری حک شده باشد که وقتی ناراحت هستم مرا خوشحال کند و در عین حال هنگامی که خوشحال هستم و به این شعار نگاه میکنم مرا غمگین سازد.�
وزیران خردمند همگی به فکر فرو رفتند و شروع به مشورت با یکدیگر کردند. آنها پس از مشورت با هم نتوانستند به نتیجه برسند و به نزد یک استاد صوفی رفتند و از او درباره چنین انگشتری درخواست کمک کردند. این مرد صوفی از قبل چنین انگشتری را همراه خود داشت. او تنها انگشتر را از انگشت خویش بیرون آورد و آن را به وزیران داد و به آنها گفت:
�انگشتر را به پادشاه بدهید اما به او بگوئید که تنها در شرایطی که احساس میکند دیگر نمیتواند هیچ چیز را تحمل کند میتواند انگشتر را باز کند و از شعار آن آگاه شود. به هیچوجه نباید از سر کنجکاوی به این شعار نگاه کند زیرا در این صورت پیام نهفته در این شعار را از دست خواهد داد. این شعار همیشه در انگشتر هست ولی برای درک کامل آن به لحظهای بسیار مناسب نیاز است.�
وزیران انگشتر را به پادشاه دادند و او از این دستور صوفی اطاعت کرد.
کشور همسایه به قلمرو پادشاه حمله کرد و بر ارتش او پیروز شد. لحظات بسیاری از ناامیدی اتفاق افتاد که پادشاه دوست داشت انگشتر را باز کند و پیام حک شده بر آن را بخواند ولی چنین کاری نکرد زیرا احساس کرد که اگر چه در حال از دست دادن مملکت خویش است ولی هنوز زنده است. دشمن تا نزدیکی قصر او پیش رفت و او برای نجات جان خویش از قصر خارج شد و با چند نفر از نزدیکانش فرار کرد. دشمن در حال تعقیب کردن او بود و او میتوانست صدای پای اسبهای دشمن را بشنود که هر لحظه نزدیک میشدند. ناگهان متوجه شد جادهای که در آن در حال فرار است به یک دره منتهی میشود. دشمن پشت سر او بود و هر لحظه به او نزدیکتر میشد. او نه میتوانست به عقب بازگردد و نه در پیش رویش جایی برای فرار کردن کردن داشت. پادشاه به آخر راه رسیده بود و مرگش حتمی بود. ناگهان بیاد انگشتر خویش افتاد. انگشتر را از انگشتش بیرون آورد. آن را باز کرد و شعار روی آن را خواند:
�این نیز بگذرد...�
ناگهان آرامشی عمیق وجود پادشاه را فرا گرفت. �این نیز بگذرد� و البته چنین هم شد. دشمن که در تعقیب پادشاه بود و به او خیلی هم نزدیک شده بود راهش را عوض کرد و به سوی دیگری رفت. پادشاه که پشت تخته سنگی پنهان شده بود حالا صدای پای اسبها را میشنید که از او دور میشدند. او از خستگی مفرط به خواب رفت و در طی ده روز توانست دوباره ارتش شکست خوردهاش را گرد آورد. به دشمن حمله کند. کشورش را پس بگیرد و به قصر خویش بازگردد.
حالا مردم کشورش از این فتح مجدد شاد بودند و جشن گرفته بودند. همه جا صدای موسیقی رقص و پایکوبی میآمد. پادشاه بسیار خوشحال و مسرور بود و از شادی در پوست خود نمیگنجید ناگهان دوباره انگشتر را به خاطر آورد آن را باز کرد و شعار حک شده را خواند: �این نیز بگذرد�
نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.
*****
داستان دوم(669): ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ ﻣﯿ ﮕﺬﺷﺘﻢ، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می گرﯾﺴﺖ.
ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭﺩ"
ماجرا ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ. ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فرﻭﺧﺘﻢ ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪﺍﻡ.
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ اینجا ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذﺭد!
گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی
نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.
*****
داستان سوم(670): این نیز بگذرد
بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید: فردا به فلان حمام در فلان جا برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد.
ولی فردای شب سوم که باز خواب دید به آن حمام مراجعه کرد. دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و...
حمامی گفت: این نیز بگذرد.
یک سال گذشت. برای بار دیگر همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری.
حمامی گفت: این نیز بگذرد.
دو سال بعد هم خواب دید، این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید! وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست، در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است.
به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای.
حمامی گفت: این نیز بگذرد.
مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار بزرگ مرد داستان ما، خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم.
پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد.
مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد داستان ما در سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد، گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد؛ مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است:
این نیز بگذرد!
هم موسم بهار طرب خیز بگذرد
هم فصل ناملایم پاییز بگذرد
گر ناملایمی به تو کرد از قضا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد